تبلیغات
پرستاری بهمن 88 شیراز

پرستاری بهمن 88 شیراز
خدایا به من کمک کن که وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفشهای او راه بروم...!!!
شنیــده بودم که "خاک سرد است"..
ایـــن روزها اما انگار آنقـــدر هوا ســـرد است،
که زنــده زنــده فراموش می کنیــم یکدیگـــر را..
 

[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]
به کوچه ای وارد می شدم که پیرمردی از آن خارج می شد.
پیرمرد گفت: نرو ، بن بست است
گوش نکردم و رفتم ،
بن بست بود ،
برگشتم ،
به سر کوچه که رسیدم پیر شده بودم ...


[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]
*مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟*

*جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته
باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !*

*یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید
. . .*

ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]
"باید همیشه آنقدر زیبا بخندی،

که اطرافیانت خجالت بکشن تورو به گریه بندازن"



[ شنبه 2 اردیبهشت 1391 ] [ 07:28 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]
خدایا :

در انجماد نگاه های سرد این مردم


دلم برای "جهنمت" تنگ شده است...

[ یکشنبه 7 اسفند 1390 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]

سخت است یکرنگ ماندن

در دنیایى که مردمش براى پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند . . .

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.

خداوندا، مگذار آنچه را که حق می دانم

به خاطر آنچه که بد می دانند، کتمان کنم . . .


[ یکشنبه 9 بهمن 1390 ] [ 05:27 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]



شنبه: امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟!

یکشنبه: امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.

دوشنبه: رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن! از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه.

سه شنبه: مادره با دوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم، اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه. دست اون یکی رو هم گرفتم، اما دیدم باز مادره داره یه جوری نگام میکنه. اومدم دست خودشم بگیرم، اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت. به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن. منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم. طرف اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!

چهار شنبه: خیلی عجله داشتم، اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بدبد میده. اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم: اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!

پنج شنبه: اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیدم بیفته. با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه. با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند تو دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود ولی بالاخره پیش اومد.

جمعه: بابا ولم کنید جمعه که تعطیله! میگن تو جمعه ها مرده ها هم آزادن، اونوقت خدا رو خوش میاد طفلکی من آزاد نباشم ؟! 8753 تصادفی ، 6893 اعدامی ، 9872 تزریقی ، 44596 ایدزی ، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم وقت نشناس از دست دادم ... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد


[ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 09:15 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]



چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید

چرا از مرگ می ترسید ؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند

اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است

نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی

جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

چرا از مرگ می ترسید ؟

( فریدون مشیری )


[ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 02:54 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]
<a href=lrd92fmijs5g1w3xdwf.jpg" />
[ شنبه 14 آبان 1390 ] [ 01:10 ق.ظ ] [ محمد دهقانی ] [ نظرات ]

دوست ، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود. با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم. با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم . دوست خوبم دوستم بمان

[ یکشنبه 1 آبان 1390 ] [ 03:32 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]

 
خب هر عکس بیانگر کدوم از بچه های کلاسه........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[ دوشنبه 11 مهر 1390 ] [ 10:09 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]

مهم نیست چندبهار در کنار هم زندگی کنیم،باورکنید مهم این است که

یادمان باشدعمرمان کوتاه است در پایان زندگی خیلی از ما خواهیم گفت:

کاش فقط چند لحظه فرصت داشتیم تا خوب نگاه کنیم و همه ناگفته های

مهرآمیزیک عمررادرچندثانیه بگوییم،ای کاش باخاطره هازندگی نمی کردیم.,,و.................


ادامه مطلب
[ شنبه 26 شهریور 1390 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]

نیمسال اول 91-90

انتخاب واحد اینترنتی دانشجویان ورودی 88 : دوشنبه 21/6/90 لغایت سه شنبه 22/6/90

شروع كلاسها : شنبه 26/6/90

حذف و اضافه : شنبه 9/7/90 و یكشنبه 10/7/90

حذف نهایی : چهارشنبه 23/9/90 و پنج شنبه 24/9/90

پایان كلاسها : پنج شنبه 29/10/90

امتحانات : شنبه 1/11/90 لغایت پنج شنبه 20/11/90

تعطیلات بین دوترم: جمعه 21/11/90 لغایت جمعه 28/11/90 (8 روز)


[ سه شنبه 8 شهریور 1390 ] [ 08:29 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]

 بنام حضرت دوست

آنگاه که همه به دنبال چشمان زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش

 

پیرمردی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از

شور و هیجان...



ادامه مطلب
[ چهارشنبه 5 مرداد 1390 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]

حرفهای ماهنوز هم ناتمام

                  تانگاه میکنی وقت رفتن است

                                      بازهم همان حکایت همیشگی

 پیش از آنکه باخبرشوی

                            لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود

آی......

          ای دریغ وحسرت همیشگی 

  ناگهان چقدر زود دیر میشود

( همگی تابستون خوبی داشته باشید!)


[ شنبه 18 تیر 1390 ] [ 01:56 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]

سلام

راستش یک مطلب جالب دیدم که احساس کردم اگه تو وبلاگ بنویسم همه خوششون بیادشاید خونده باشید



و اما ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 خرداد 1390 ] [ 03:38 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]
 تاریخدرس
ساعت
 4/4 OB 10
 4/6 دارو 10
 4/7 آموزش به مددجو
 10
 4/8 بررسی وضیعت سلامت
 8
 4/11 داخلی جراحی
 8
 4/12
 بهداشت 10
 4/14 ایمونو 10
 4/16 تغذیه 10

[ شنبه 28 خرداد 1390 ] [ 09:26 ق.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]

زندگی زیباست ...

به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز ...

و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ  رُز ....

زندگی زیباست ...

و اما با دور نمایی زیبا و فراموش نشدنی

با صحنه های رنگارنگ و دل نشینش ...

بی سایه .. بی غم

 

 

زندگی زیباست ...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 19 خرداد 1390 ] [ 05:27 ب.ظ ] [ ابوذر درویشی ] [ نظرات ]

سلام

بچه ها ازتون میخام جالب ترین اتفاقی که در طول این سه ترم برا تون اتفاق افتاده رو  تو قسمت نظرات این مطلب بنوسین....!!!!!


[ پنجشنبه 19 خرداد 1390 ] [ 04:52 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]
این داستان کاملا واقعیه....
اردیبهشت ماه سال قبل بود جلو دانشکده خودمون با دوستم که پرستاری میخوند

وایستاده بودیم که چشمم به اون افتاد منتظر تاکسی بود با دوستش اما مگه

تاکسی گیر میومد..نگاه اول کار آخر را کرد.انگاریه تمام علاقه مندی ها ودوست

داشتن ها یک جا در من جمع شده بودند.و اون همون نیمه گمشده من بود که تا

حالا تو شهر خودمون دنبالش بودم اما.........تاکسی گیرشون نیومد پیاده شروع به

رفتن کردند. خلاصه با 1000 ضرب زور با ایشون فهموندم که دوست داشتن در یک

کلمه خلاصه میشه (دوست داشتن) ببخشید 2تا شد ما با همون نگاه ....... گل

کرد .و بعد ها متوجه شدم که جای دوری نرفتم همین 22بهمن خودتون بود واز بچه

های علوم پزشکی .......ادامه داستان در ادامه مطلب بخوانید.




ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 خرداد 1390 ] [ 06:50 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]
لطفا:

۱.فقط به سوال مطرح شده پاسخ دهید

۲.توهین به شخص خاصی نکنید

۳. صادق باشید

۴. به ترتیب شماره پاسخ دهید و اولین فردی که به نظرتون میرسه و بگین.....




  1. صادق ترین..؟؟
  2. مودب ترین..؟؟
  3. مرموز ترین..؟؟
  4. خوش اخلاق ترین..؟؟
  5. جدی ترین..؟؟
  6. شوخ ترین..؟؟
  7. معتمد ترین..؟؟
  8. متواضع ترین..؟؟
  9. خوش برخورد ترین..؟؟
  10. باحال ترین..؟؟
  11. کی بیشتر از همه ضد حال میزنه..؟؟
  12. خودمونی ترین..؟؟
  13. با معرفت ترین..؟؟
  14. با جنبه ترین..؟؟
  15. خشن ترین..؟؟
  16. کی ازاول دوره تا حالا بیشتر تغییر کرده..؟؟
  17. خوش قول ترین..؟؟
  18. پر حرف ترین..؟؟
  19. شیطون ترین..؟؟
  20. ساکت ترین..؟؟

[ شنبه 14 خرداد 1390 ] [ 04:20 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!
[ یکشنبه 8 خرداد 1390 ] [ 09:21 ب.ظ ] [ راحله نیک سیرت ] [ نظرات ]
[ سه شنبه 3 خرداد 1390 ] [ 02:14 ب.ظ ] [ سحر لطف الهی ] [ نظرات ]
http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQuMghULr9LfzrTtdt7aGQx6uKGx9vPy-os5vSUHPG9y6DjSOPICg 
به بهانه روز مادر
روز مادر بر همه دختران دیروز و مادران امروز
و دختران امروز و مادران فردا مبارک باد

روز مادر یعنی.....
به تعداد همه روز های اینده تو دلواپسی
به تعداد همه روز های گذشته تو صبوری
بهانه بوسیدن دست هایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد
بهانه در اغوش  کشیدن او که نوازشگر همه سال های دلتنگی تو بود
 باز هم بهانه مادر گرفتن مبارک...


ادامه مطلب
[ شنبه 31 اردیبهشت 1390 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]

اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمون و کمی بهتر کنیم خیلی از لذت ها  نه وقت زیادی میخوان و نه پول زیادی

پس منتظر تعمیرات زیاد در یه روزی که معلوم نیست کی باشه نباشیم...در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارت بشر نهفته است. باور کنین....

بعض چیزا به ادم ارامش خاصی میدن حتی فک کردن به اونا هم ارامش بخشه مثل.


بوی خاک بارون زده تماشای باریدن برف از پشت شیشه

قدم زدن تو بارون.


صدای شکستن برگای پاییزی زیرپا

 تماشای غروب...........

یاد خدا........................................

راستی شما با چی ارامش پیدا میکنین...؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خدایا من چه سازم ، خسته از راهی درازم

 

 

 

نه فرهادم که مرد از داغ شیرین ، نه ایوبم که با دنیا بسازم . . .

http://naatamam.persiangig.com/image/Del%20tangi/PAEEIZ.JPG



[ پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390 ] [ 03:06 ب.ظ ] [ مهرداد کرمی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

درختان خشک و عریان بودند، آسمان ابری شاید هم صاف و بی ابر بود. وقتی در دومین ماه فصل سرد سال به هم ملحق شدیم و کتاب عشق پرستاری را آغاز نمودیم، با هم عهد بستیم همچون درختان، سبز شویم و در لباس سفید محبت ناجیان عشق باشیم.
و یه چیز دیگه...
ما پرستاریم
قرار با پرستاری زندگی کنیم
و شاید پرستاری زندگیمون بشه
و همه می دونن که پرستارها روح بزرگی دارن
پس بیاین.....
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبلاگ چیه ... ؟؟؟؟؟ !!!!!!







ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
....................................... ................................................. ...........................